فروزنده ماه و ناهید و مهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر

****فقط سپیده****


افتتاحیه

 به نام خداوند خورشید و ماه      که دل رابه نامش خرد داد راه

 جز او را مدان کردگار سپهر       فروزنده ماه و ناهید و مهر

  به دانش گرای و بدو شوبلند     چو خواهی که از  بد نیابی گزند

  ز دانش در بی نیازی بجوی          وگرچندسختیت آید به روی

  ز نادان بنالد دل سنگ و کوه         ازیرا ندارد بر کس شکوه

   توانا بود هر که  دانا بود             ز دانش دل پیر برنا بود   

                                                           حکیم ابوالقاسم  فردوسی

 

 این پست ثابت است.

سه شنبه 23 دی 1398,

  توسط Alone Zeinab  |
 

یه اتفاق جالب!

دختری در پارک لوله:

پشت نیمکت نشسته بود،داشت مطالعه میکرد

چهره اش گویای این بود که در انتظاره

گاهی لبخندهای ملیح بر زیبایی اش می افزود

ناگهان مضطرب شد ،گویی چیزی او را نگران کرده باشد وسیله ی ارتباطی خود را از جیبش بیرون آورد،تماسی گرفت واز دوست خود خواست که سریعتر خود را به او برساند.

وجوده مردی مشکوک در پارک او را پریشان کرده بود.دوست او سریعتر از آنچه که فکر می کرد از راه رسید.سرانجام 3 دوست در کنار هم به مدت چند دقیقه گپ زدن.

بعد از مدتی هر سه به قصد رفتن از جای خود بلند شدن.اما اون دختر بلند نشد،اون دختر خوابید رو زمین.

اونجا بود که شیدا و عاطفه نتونستن جلوی قهقه ی خودشون رو بگیرند

آره اون دخترکه به صورت مرحله ای از روی نیمکت به سمت زمین پرت شد  کسی نبود جز زینب.

شیدا کپ کرده بود اما عاطفه در کنار قهقه اش حس انسان دوستیشم گل کرده بود اومد به کمک زینب

حالا زینب بیچاره همیشه عاطفه رو سر بلند شدن از روی اون نیمکت پاتوق همیشگیشون نصیحت می کرد اما اون روز خودش خوابید رو زمین

 

پنج شنبه 17 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

یه روز خاطره انگیز

امروز یعنی پنجشنبه 91.2.14 خیلی خوش گذشت

بعد از ساختمان گسسته بروبچ (عاطفه ، شیدا ، نرگس ، الهام ) همگی اومدن خونمون،هیشکی نبود،خودمون و خودمون (خونه مجردی)

حدودا یک ساعتی زدیم و رقصیدیم . هر چی انرژی اضافی بود خالی کردیم.....

شیدا: زینب یورتمه نرو

عاطفه : بچه ها چند تا فرش برداریم بیاریم طبقه پایین خونه زینب اینا بمونیم همین جا

شیدا: بچه ها امروز یکی از بهترین روزهای دانشگاهی من بود

 

پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

وقتی که .........

وقتي که تو ۱ ساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره..

تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !

وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!

 

وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد..
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوابگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد..
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم

جمعه 8 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

دیشب خواب تو رو دیدم

 

دیشب خواب خوشی دیدم ، انقدر خوش بود که آرزو کردم هرگز بیدار نشم.
خواب تو رو دیدم .
تنها تو بودی و من بودم.

حتی خدا هم خوابیده بود.

آروم  صدام کردی و در پیشم  نشستی،
فقط صدای تو بود که به گوشم می رسید .
صدات همه جارو پر کرده بود.
شب بود و خواب بود و من بودم و تو بودی و خدا و دیگه هیچی نبود .

گفتی تو گوشم چیزی بگو دلتنگ صدات شدم.

نجواکنان گفتم:

بوسه نزن بر لباممممم نمی خوام بیدار بشم...بذار این رویا بیشتر ادامه داشته باشد

جمعه 8 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

بعد از 26 روز

چه حس بدی

انگار تمام اعضای بدنت سست میشن ، لب و لوچت خمیدس تا جایی که همه بهت میگن چته؟!آخه آدم چی بگه؟!

ناخود آگاه کارو زندگیتو ول می کنی و  فقط به خودش فکر کنی، فقط یه گوشه کز می کنی و به یه چیزی زل میزنی، انقدر نگاه می کنی که چشات از حدقه میزنه  بیرون، دلت می خواد هیشکی حرف نزنه که حواست پرت نشه که به چی داری فکر میکنی...

گرفتار یه بغض میشی که اگه شانس داشته باشی فقط می تونی اونو بشکونی ، آینده و گذشتت یادت میره فقط دنبال خاطره هایی هستی که باهاش داشتی.

فقط و فقط یه چیز آرومت میکنه"اینکه اون لحظه پیشت باشه"

اون لحظه نشد اما فرداش (شش اردیبهشت  نود ویک) روز شهادت حضرت فاطمه (س) ساعت 18:24 دیدمش

شعله زرد آورده بود

حال دادا، اصلا حال به حال شدم...دیش دیش.....

 راستی باید زنگ بزنم شهرداری.......خاک تو سرشون نمیفهمن که ،فقط سپیده گفت بگو بیان درختای سرکوچتون رو حرص کنن

خدایی حالم خوب شد

سپیده جدا فقط سپیده ای

دیدی میگم عاشقتم

پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

بازم مگس.......

مگسی را کشتم..........

نه به این جرم که حیوان پلیدیست....بد است...

 و نه چون نسبت سود به ضررش یک به صد است....

طفل معصوم به دور سر من می چرخید....

به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم......

ای دو صد نور به قبرش بارد،مگس خوبی بود....

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم.......

سپیده این روزا همش مگس می کشم این شعروصف حال خودمه...

سه شنبه 5 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

سپیده عاشقتم که.......

وقتی میگم عاشقتم کلی علت دارم .

عاشقتم که مسج ها تو دوباره  و دوباره می خونم!

عاشقتم که پی ام هاتو سیو می کنم !

عاشقتم که وقتی بهت فکر می کنم قلبم تند تند می زنه!

عاشقتم که وقتی دلم برات تنگ میشه صداتو گوش می دم و بی دلیل لبخند می زنم.

عاشقتم که حاضرم هر کاری برات بکنم.

عاشقتم که هرچی چیز عاشقونه میشنوم،میبینم یاده تو می افتم.

عاشقتم که هر وقت می بینمت هر چی میخواستم بگم یادم میره.

عاشقتم که هر لحظه جلوی چشامی ولی تا میام بغلت کنم میبینم رویا بوده.

عاشقتم که هرشب خوابتو می بینم.

عاشقتم که اول صبح تا از خواب بیدار میشم کلمه "سپیده"  از جلوی تک تک سلول های بدنم میگذره.

عاشقتم که صبح تا شب تو خیال خودم کلی باهات حرف میزنم.

عاشقتم که وقتی با توأم دلم می خواد زمان نگذره.

عاشقتم که وقتی بهت زنگ می زنم  نمی تونم خداحافظی کنم و برخلاف میل باطنیم خسته ت میکنم،این عشقه میفهمی؟؟؟؟؟؟؟دست خودم نیست،این احساسات برمیگرده به درونم.

سپیده عاشقتم که میگم می میرممممممممم برات!

دلم می خواد بغلت کنم و ببوسمت،یکی ؟دو تا؟سه تا؟نه نه..........بی نهایت....وای........نمی دونی که چه احساس آرامش عجیبی بهم دست می ده.........وای....نمیدونی که چقد لذت می برم......

دلم میخواد بغلت کنم و سرمو بذارم رو شونه هات؟یک ساعت؟دوساعت؟نه نه......تا زمانی که بمیرم......اون موقع راحت می میرم...............

دلم می خواد جلوت زانو بزنم،دستتاتو بگیرم تو دستم،سرمو بذارم روی دستات.........ببوسمشون.........سپیده می میرم به خاطره اینکار!

سپیده من خیلی مغرورم...... من خودخواهم.........

ولی......جلوی تو غرور اصلا معنی نداره،جلوی تو احساس حقارت میکنم......احساس میکنم تو پادشاهی و من برده........دلم میخواد بهم دستور بدی.......امر و نهی کنی......هرکاری بگی انجام میدم....سپیده انقد تو عمق وجودت غرق شدم که تورو بیشتر از خودم می خوام.........

سپیده من یکساله اینطوری شدم،یکساله باهات می خندم،برات گریه میکنم.

همیشه نگرانتم....اینکه نکنه برات اتفاقی بیفته........نکنه من برای همیشه بی تو بمونم.....می دونی چقد گریه کردم...... شبایی شده که ساعت ها بیدار موندمو گریه کردم.......میدونی وقتی می فهمم ناراحتی من از تو بیشتر ناراحتم.......دلم می خواد هر کاری کنم تا بخندی........باورت میشه اگه خبر بدی ازت بشنوم تموم زندگیمو ول می کنم و به هر طریق ممکن  از خدا می خوام مشکلت حل شه....

سپیده تو اینارو نمی دونی...............فقط خودم میدونم و خدا.............

دو شنبه 4 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

فقط سپیده.........نه هیچ کس دیگه!

 

یادت میاد چه جوری شد؟

راستی چه جوری شد؟

سپیده با توأما.............

سپیده جون، جزء کسایی شدی  که بهشون فکر می کنم!

آره؟؟؟؟؟؟؟

نه!

دیگه این جمله کاربردی نداره، این جمله واسه اوایل اسفند 89 بود ، الان تو تنها کسی هستی که بهش فکر می کنم ، الان تمام فکرم تویی ، یعنی این مجموعه تک عضویه..........فقط سپیده ،نه هیچکس دیگه!

سپیده تو ماهی؟؟؟

نه سپیده ، تو یه آدم معمولی هستی ،مثل بقیه با یه سری تفاوت های ظاهری و باطنی ، فقط همین ، اما من تورو اینجوری نمی بینم ،من سپیدمو ماه می بینم ، میدونی چرا ؟ ؟  ؟

آخه سپیده  چشمای من عاشق توأن ، آخه اونا تورو می پرستن ، آخه  برات کلی  اشک ریختن، آخه اونا فقط تورو می بینن ، اونا فقط تورو قبول دارن ، واسشون عزیزی ، وقتی تورو می بینن خوشحالن ،وقتی حس میکنن خوشحالی خداروشکر میکنن، وقتی بهشون نگاه می کنی به جای دیگه خیره میشن اما اونا همیشه تورو می بینن، اونا چه باز چه بسته برات دعا میکنن، دعای خیر، اینکه همیشه  باشی!

سپیده بلند فریاد میکشم:"می میرم برات"

سپیده این فریاد و برای تو می کشما ، فقط برای  تو،نه هیچکس دیگه

سپیده تو بهترینی....

سپیده تو بهترین دوستمی.....

سپیده تو بهترین معشوقه هستی......

سپیده تو خواهره  گل خودمی.......

کاش هیشکی نبود فقط شونه های گرم تو بودن

کاش هیچ دوستی نبود فقط تو بودی

کاش فقط پیش تو بودم

کاش  قدرتشو داشتم برات هر کاری بکنم

بازم لغت حسرت انگیزه " کاش" وکلی  کاشکی های دوباره..........

بهشون غبطه می خورم، به اینکه چه عظمتی دارن ، چقد خدا دوسشون داره، چقد سعادت دارن!

حالا کیا؟

همونایی که با سپیده در ارتباط هستن

همونایی که سپیده باهاشون در ارتباطه

سپیده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه جوؤؤؤؤؤؤن

اونایی که زود زود میبیننش

اونایی که ............

منم دلم میخواد خب........آخه مگه من چه گناهی کردم؟!

منم سپیده میخوام.....منم عاشق چشاشم....منم دوسش دارم....منم تحمل دوریشو ندارم......منم دلتنگش میشم....منم دیوؤنشم.....منم دلم میخواد زود زود ببینمش.....منم صبح تا شب به یادشم....!

وای خدا چرا انقد من عاشقم؟!

دارم می سوزم........ازتب عشق.........ازتب عشق سپیده.........تب عشق فقط سپیده!

فقط سپیده : زینب چند بار بهت گفتم از این عشق بازیا خوشم نمیاد.....

زینب :سپیده  به قرآن عاشقتممممممممممممممممممم................................

 

دو شنبه 3 ارديبهشت 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

از این ور اونور

پدر: باید به زبان انگلیسی مسلط باشی،اینکه کارت راه می افته منو راضی نمی کنه

عاطفه خطاب به دختر خالش: سیمین جان اگه تو می خوای منو ببری دانشگاتون حرفی نیست ولی انتظار نداشته باش که منم تورو ببرم دانشگامون.

سیما: زینب جون هروقت آهنگای بابک جهانبخش رو گوش میدم یاده تو می افتم

عاطفه : زینب اون روز پشت کامیون یه جمله قشنگ نوشته بود یاده تو افتادم

الهام: زینب تو سپیده رو دیدی؟ زینب:آره 2 بارم دیدم.الهام:چه خوب،تو فقط اونو ببین

مهندس امیر رمزی : خانم..... فعلا شما تاپ کلاس هستید......هوراااااا،شیره زینب

زینب : مامان امروز تو پارک لوله........

محمدمهدی : زینب بیا زنگ بزن 119 بیان این آب بارون رو قطع کنن

ریحانه : سلام زینب جون سال نو ت مبارک،خوبی؟شماره خونتون رو می خواستم؟

زینب : شیدا خواهش می کنم

فقط سپیده : زینب آدم شو

زینب: شیدا دریاچه مون موج نداره،نترس

دوره ابتدائی پرستاری درجه 2  با تدریس خانم هاشمی تموم شد،به امید خدا میریم تو داروشناسی

فقط سپیده هم از سه شنبه  پنجم اردیبهشت سال هزارو سیصد و و نود و یک خورشیدی می ره واسه گرفتن گواهینامه، قراره با 206  که پدرش میخواد بخره بیاد خونه ما،

بریم بیرون!

پارک آب و آتشیم که رفته تو ریسیورش گیر کرده،اونجا هم میخواد منو ببره،منم قراره در برابر این همه محبت کارت سوخت ببرم

فقط سپیده: زینب نیشتو باز کن

فعلا....

 

پنج شنبه 31 فروردين 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

چی شد یهو؟؟؟؟؟

از سال اول راهنمایی  یعنی همون 12-13 سالگی شروع کردم به خاطره نوشتن تا  همین سال آخرم می نوشتم اما الان دیگه خبری از اون دفتر خاطره ی همیشگی نیست دیگه حس این کارارو ندارم البته شاید علت دیگه ای هم داشته باشه اما الان خودمو با پست گذاشتن تو وبلاگ سرگرم کردم .

جدیدا تصمیم گرفتم تمام دفتر خاطره هامو بسوزونم.هم جا گرفته هم محتواش با فکرای الانم جور در نمی یاد.وبلاگ و زدم واسه خاطره نویسی اما خاطره نویسی بهونس در واقع همدم دیگه ای جزء نوشتن ندارم.

دارم خودم و گول می زنم،از بس تنها موندم ،دیدم هیچ دوستی نیست رفتم سراغ نوشتن،انقد نوشتم و نوشتم که برام عادت شد.اسمشو گذاشتم خاطره ولی همیشه از اینکه بعضی ها نوشته هامو بخونن واهمه داشتم ولی بازم بهش گفتم خاطره........

دیگه رو کاغذ ننوشتم ،اون عادت 6 سال رو گذاشتم کنار خیلی سخت بود ولی خودمو به نوشتن تو وبلاگ عادت دادم اما بازم گفتم خاطره نویسی...حیف که هنوزم جزء این نمیشه اسم دیگه ای براش گذاشت.

اما اینا خاطره نیستن.....اینا حرفای دلمن که خیلی دوست دارم  کسی باشه که بهش بگم اما نبوده،نیست،نخواهد بود.منم کم نمیارم و می نویسم....انقدر می نویسم تا بمیرم!

مردن هم می تونه کانورتوره خوبی برای ورژن قدیم به جدید باشه.

گفتنش سادس اما خدا می دونه که این انسان لعنتی چقدر موقع جون کندن آرزو داره که یه لحظه بیشتر تو این دنیای نمی دونم چی بمونه.

تو این دنیایی که واسه همه چی هلپ داره اما تو نمی دونی ته ته اون رو کی گفته،درسته یا غلط!

همه برات نظر دارن، هرکی یه چیز میگه، هر روز ورژن ها تغییر می کنن، گناه های دیروز از گناه بودن در میان و آپدیت میشن، حالا دیگه اونا گناه نیستن اینجا مردم میگن"ورژن جدیدش اومده"تو هم به خاطره اینکه پیششون کم نیاری میگی اکی همینو نصب می کنم.

دیگه آنتی ویروس ها کار نمی کنن شایدم صاحباشون بیخیال آپدیت کردن اونا شدن ولی ممکنه آنتی ویروس های آپدیت شده ام دیگه جواب گوی این ویروس های غول آسا نیستن.

من از این دنیا که هر روز داره بدتر از دیروز میشه بدم میاد.

نه شایدم این منم که گناه های امروزم بیشتر از دیروز شده...........شاید دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم.

نمی دونم یهو چی شد؟ !!!  چرا یهو از همه چی زده شدم،  انگار دیگه خسته شدم ، دیگه آپدیت شدم الان باید سعی کنم اسپرت

بشم ، آدما دیگه ورژن های قدیمی رو نمی پسندن! 

الان مغزم موقع نصیحت دادن بزرگترها خطا میده.اصلا سیستم بدنیم نصیحت رو کامپایل نمی کنه!

 

نمی دونم چرا این روزا اصلا آروم و قرار ندارم،احساس می کنم" خیلی تنهام"

 

 

 

یک شنبه 27 فروردين 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

بلاهای سبک شمردن نماز

پیامبر اکرم (ص ) فرمودند:

 

هر کس – زن یا مرد - در نماز  سستی کند  خداوند  هجده  کیفر  به او دهد : شش  تا در  دنیا ، سه تا هنگام مرگ ، سه تا در قبر، سه تا در قیامت ، سه تا وقت عبور از صراط.

اما در دنیا : برکت از رزق و زندگیش بر دارد، نور از صورتش بر می گردد، بهره ای از اسلام به وی ندهد، دعای صالحان را در حقش مستجاب نکند، و دعایش را اجابت نفرماید.

اما به هنگام مرگ : به ذلت جان  دهد ، چنان سنگینی در خود احساس کند که گویا کوهی بر او افتاده و چندان ضعف بر او غلبه کند که گوئی شلاق بر او می زنند، دیگر آنکه تشنه  شود به طوریکه اگر همه آب دنیا را بیاشامد سیر نشود. سوم آنکه گرسنه گردد چنان که اگر تمام غذاهای دنیا را بخورد سیر نشود.

اما در قبر: غصه ی شدید و تاریکی ، تنگی قبر و عذاب تا قیامت ، محرومیت از بشارت ملائکه رحمت.

اما در محشر: به صورت حیوان محشور می شود، نامه عملش را به دست چپش دهند ، و حسابش طولانی شود.

اما  بر سر پل صراط : خدا به او نظر رحمت نفرماید و (از گناه) پاکش نکند ، عوضی از او نپذیرد ، و هزار سال برای حساب نگاهش دارد.

 

سپس او را وارد جهنم کند، چنان که خداوند فرماید:(از جهنمیان پرسند:) چه چیز شما را به دوزخ کشید؟ گویند ما از نماز گزاران نبودیم.


 

 

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز         آن سجده را بر آدم و این بر خدا نکرد

 

 

 

پنج شنبه 10 فروردين 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

و اما سال 91

بازم بهار و سال جدید و عید و تمام سنت های دیرینه ی ایرانی ها!

ما که همون روز اول همه جا رو آباد کردیم!

دوم و سوم و چهارم هم به صرف صبحانه ، ناحار،شام و تمام مخلفاتش مهمون داشتیم!

روز چهارم یه سری به جاده طالقان زدیم اما خبری از اون طبیعت تابستون نبود و تمام کوه ها هنوز مملوء از برف بود.

سری هم به قم و کاشان زدیم!

چه دنیای بزرگی!

هرکس به طریقی ......

هر کی داره یه جوری زندگی می کنه و خوش می گذرونه اما تو این بین خیلی ها هم هستن که از خوش گذروندن محروم اند.

البته خوش بودن ها هم فرق می کنه.

یکی مثل شایان اون سر دنیا با سرعت 100 مگا بایت کانکت می شه و در عرض سه سوت زمین و زمان و دانلود می کنه اما اینجا یکی مثل من به همون سرعت 53 کیلو بایت می نازه، یکی هم فکر می کنه سرعت  128 کیلوبایتش  ته ته دنیاست و خیلی سرعتش توپه، اما نمی دونه که تو کافی نت ها 1 مگابایت ارائه می دن!

یکی می ره کاشان دو تا فضای سبز می بینه شاد و شنگول می شه تا جایی که می  گه : "عاشق کاشانم" اما یکی  هم مثل من اون دو تا فضای سبزم می بینه ولی بازم غمناکه تا جایی که دیگه اسم هرچی مسافرت میاد حالش بد می شه!

حالا یکی هم اون سر دنیا جلوه ی  زیبای آبشار نیاگارا  رو تماشامی کنه و میگه عظمت خدارو!

کاش میشد این هفته تو کنسرت آرش، سیاوش ، مهرنوش شرکت کرد!

ای کاش میشد هر کی هر جور که دوس داره زندگی کنه!

ای کاش میشد آدمای اطرافتو خودت انتخاب می کردی!

ای کاش میشد یه همراه خوب داشت، یه همسفر، یه دوست مهربون، همه جا باهات باشه،همه جا باهاش باشی!

ای کاش میشد با همون همراه خوب که مشخص نیست جنسش چیه بال می زدی و می رفتی تموم دنیا رو از اون بالا بالا ها نظاره می کردی!

ای کاش میشد کیف دنیا رو می کردی ولی گناه نبود!

ای کاش میشد حسادت از دل تموم آدم ها رختشو جمع می کرد و می رفت پی کارش!

ای کاش میشد همه چی حداکثر تا یک ماه آپدیت میشد!

فقط سپیده گفت: " ای کاش آی تی شریف قبول می شدم"

مریم کریمی:"ای کاش میشد تا آخر عمر جوون می موندیم!"

الناز: "ای کاش میشد که بشه!"

سیما: "ای کاش میشد احساس واقعی آدم هارو فهمید که تو قلبشون چی می گذره!"

ای کاش و خیلی ای کاش های دیگه...................

 


سه شنبه 8 فروردين 1391,

  توسط Alone Zeinab  |
 

آخرین پست سال 90

بالاخره کلاسای ترم جدید شروع شد

از عصر دوشنبه 22 اسفند 90 تا شب شنبه 27 اسفند 90 مهمون خونه مادربزرگ و پدربزرگ بودیم!

واسه 23 اسفند وقت دکتر داشتم که از صبح رفتیم عصر برگشتیم

24 اسفند با شیدا و عاطفه رفتیم سراولین جلسه  کلاس سی پلاس پلاس!

یه برنامه نویس توپه توپ،یوهاهاها

هوراااااااااااااااا...

سپیده جونمو هم  دیدم...بعد از 53 روز

پنجشنبه  25 اسفند 90 به دعوت خودش رفتم خونشون، 11:40 اینا تا 13:30 ،خوش گذشت!

زحمت کشیده بود واسه تولدم کادو مادو گرفته بود،تنکس تنکس،دستش درد نکنه،زیبا بودن

عصرش رفتیم خونه عمو وسطی ساعاتی اونجا بودیم ، بعد سر خوردیم  خونه ی  دیگر مادربزرگ واسه تجدید دیدار ،که برای شام نگه داشتنمون،عمه و دایی اینا هم اونجا بودن!

در این بین برای 2 ساعت با مریم جان رفتیم خرید که به کیف خریدن مریم وبستنی خوردن تو اوسرما  منجر شد

جمعه 26 اسفند، دیگه هیچ کاری نمونده بود،فقط عصر 1 ساعتی را با هانیه جان برای خرید کردن گذراندیم .

زنجان رفتن هم  کنسل شد،چون به جای زیارت ،عروسی برگزار خواهد شد و همه میرن تبریز

ایشالا سال 91 سال خوبی باشه حتی بهتر از 90  ،از همه نظر!

الهی ،کمک کن  برنامه ای رو  که می نویسم  به نحو احسن انجام بدم!

و اما روزهای پایانی سال 90 را هم به دست خاطره ها می سپاریم

سال 1390 خورشیدی هم به پایان رسید و سالی دیگر به دفترچه خاطراتمان اضافه گردید،تشخیص خوب و بد بودن کیفیت کارهایمان  بر عهده ی دیگریست،باشد که  سربلند بوده باشیم

سال خوبی داشته باشیدپیشا پیش عیدتون مبارک!

 

 

یک شنبه 28 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

فرق زمین خوردن دخترا و پسرا



پسر در حال دویدن...
 
 

زااااارت (صدای زمین خوردن)
 
 

رفیق پسر: اوه اوه شاسگول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو
 
(شپلخخخخخ"صدای پس گردنی")
 
 

یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!
 
 
 

 
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
 
_______________ _

دختر در حال راه رفتن...
 
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)

رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای.. .

یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟

یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!

من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین

یک شنبه 28 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

کاربرد های مختلف " مردن " در فرهنگ ما

برو بمیر : برو گمشو !

 

بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !

می میرم برایت : عاشقتم !

می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟ … … …

مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟

نمردیم و … : بالاخره اتفاق افتاد !

مردیم تا … : صبرمان تمام شد !

مرده : بی حال !

مردنی : نحیف و لاغر !

 

مردم : خسته شدم!

من بمیرم ؟ : راست می گی؟

یک شنبه 28 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

داستان عاشقانه غمگین

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

بهم گفت:

”متشکرم”.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. 
من عاشقشم. 
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.
خودش بود . 
گریه می کرد. 
دوستش قلبش رو شکسته بود. 
از من خواست که برم پیشش. 
نمیخواست تنها باشه. 
من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:

”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:

”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.

به من گفت:

”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:

تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.

اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:

”تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….


ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

شرط عشق!

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که  شوهرش نابینا باشد.
 دو سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.

 مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

معنای نام های کشورهای جهان

1- آرژانتین :سرزمین نقره(اسپانیایی )

2- آفریقای جنوبی :سرزمین بدون سرما (آفتابی) جنوبی(لاتین،یونانی)

3- آفریقای مركزی:سرزمین بدون سرما (آفتابی) مركزی(لاتین،یونانی)

4- آلبانی :سرزمین كوهنشینان

5- آلمان :سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی – ژرمنی

6- آنگولا :از واژه نگولا كه لقب فرمانروایان محلی بود

7-  اتریش : شاهنشاهی شرق (ژرمنی)

8- اتیوپی : سرزمین چهره سوختگان (یونانی
)


ادامه مطلب

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

داستان انیشتین و راننده اش

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور درست از آب درآمد.
دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

نیا باران..........

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست.

 

من از جنس زمينم خوب ميدانم،

 

 

که اينجا جمعه بازار است

 

 

و ديدم عشق را در بسته هاي زرد و کوچک نسيه مي دادند .

 

 

در اينجا قدر مردم را به جو اندازه ميگيرند،

 

در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان در به در اندازه مي گيرند،
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست...

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

فلسفه شکستن دل انسان ها

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت
دل از خدا برید ودر زمین نشست
صدبار عاشق شد و دلش شکست
به هرطرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد یک روزی دل خدا رو شکسته بود

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

سوختیم و ساختیم تا آموختیم

ما ز هر صاحبدلی یک رشته فن آموختیم...

عشق از لیلی وصبر از کوه کن آموختیم...

گریه از مرغ سحر...

خود سوزی از پروانه ها ...

صد سرا ویرانه شد تا ساختن آموختیم...!!

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

!

به سلامتی اون پسری که وقتی ۱۰ ساله شد باباش زد تو گوشش حرفی نزد وقتی ۲۰ سالش شد زد تو گوشش حرفی نزد.

وقتی ۳۰ سالش شد زد تو گوشش گریه کرد باباش گفت چرا گریه میکنی گفت چون  اونوقتا  دستت نمی لرزید.

 

سلامتی اون پدرهایی که هستند و شادی روح اونایی که نیستند یه فاتحه بخونید.


 

 

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

وحشت از عشق

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه

ترس ما خاتمه هاست

ترس بيهوده نداريم

صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته ي عاطفه هاست

کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ي ماست

گله از دست کسي نيست

مقصر دل ديوانه ماست

دو شنبه 15 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

بازم معین با آهنگ بسیا زیبای مجنونش!

 


 

 

درد و بلات غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم به رات بمونم

مجنونم مجنونم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمیتونم

بذار دستاتو تو دستام تا یه زره آروم بشم

لیلی من باش تا مثل مجنون بشم
نذار بی تو تنها لحظه هامو پرپر کنم

دو روز دنیا رو بی تو عزیزم من سر کنم
بذار فردا باز دوباره آفتابی باشه
با تو شب و روزم روشن و رویایی شه
بذار فردا باز دوباره آفتابی باشه
با تو شب و روزم روشن و رویایی شه

درد و بلات قصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم به رات بمونم

شیرین قصه های من باش ای نازنین
تک گل باغ گل من باش ای نازنین

درد و بلات غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم به رات بمونم

فقط

سپیده

 

شنبه 13 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

فقط سپیده

رفیقا میگن فراموشت کنم،بگذرم از تو خاموشت کنم....

رفیقا میگن فراموشت کنم.......

هرکدوم یه جور دل می سوزونن،دل می سوزونن

اما نمی دونن، دل می سوزونن، دل می سوزونن!

نمی ی ی ی ت ت ت ت و و و ن ن ن و و و و ن ن ن ن م م م م م م...........آخه پیچیده تو جونم عشقه تو باره امونم.........

نمی تونم، نمی تونم

نمی ی ی ی  د د د د  و و و و ن ن ن ن م م م م م م...........تو چی کار کردی با من،مهربونه نامهربونم که هنوزم نمی تونم..............نمی تونم

زندیگیمو به تو می رسونم،اما نمیشه ،اما نمیشه،اماااااااااااا نمیشه!
عیبی نداره بی تو می مونم،اما نمیشه، اما نمیشه، امااااااااا نمیشه!

تو رو پیدات می کنم،دورت می گردم،حتی یک لحظه فراموشت نکردم

شنبه 13 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

حضرت عیسی (ع ) و پیر زن نظر کرده!

 


وقتي حضرت عيسي عليه السلام از خداونددر خواست کرد کسي را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عيسي را به پيرزني که در کنار دريا زندگي مي کرد راهنمايي نمود.

وقتي عيسي عليه السلام به سراغ آن خانم آمد، ديد در خرابه اي زندگي مي کند و با بدني فلج و چشماني نابينا در گوشه اي رها شده است.

 وقتي حضرت عيسي عليه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، ديد پيرزن مشغول ذکري است:

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدايا شکرت که نعمت دادي، کرم کردي، زيبايي دادي، کرامت دادي.

حضرت عيسي عليه السلام تعجب کرد که او با اين بدن فلج که فقط دهانش کار مي کند، چرا چنين ستايش مي کند؟

 با خود گفت که او از اولياي خداست ومن بي اجازه وارد خرابه شدم؛

برگردم، اجازه بگيرم و بعد داخل شوم.

به دم خرابه بازگشت و گفت:

« السَّلامُ عليکُ يا أَمةَ الله»

پيرزن گفت:

« وعليک السَّلام يا روح الله».

عيسي پرسيد: خانم! مگر مرا مي بيني؟

گفت: نه.

پرسيد: پس از کجا دانستي که من روح الله هستم؟

پيرزن گفت: همان خدايي که به تو گفت مرا ببين، به من هم گفت چه کسي مي آيد.

عيسي با اجازه آن خانم وارد خرابه شد و پرسيد: خداوند به تو چه داده است که اين قدر تشکّر مي کني؟ تشکّر تو براي چيست؟

 پيرزن گفت: يا عيسي، آن چه به من داده بود از من گرفت،

 آيا همين طور پس گرفته است؟

آيا وقتي مي خواست آن را از من بگيرد، به من نگاه کرد وپس گرفت؟

 عيسي فرمود: آري، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است.

پيرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا اين نگاه رابه ديگري نداشته و به من کرده است؛

پس جاي شکر دارد...

***   ***   ***
چنين پيرزني به خداوند وصل است در حالي که پيامبر هم نبود. در واقع استادِ حضرت عيسي عليه السلام شد.

 امّا وقتي براي ما مصيبتي پيش مي آيد،

فکر مي کنيم خدا با ما قهر کرده است در حالي که برخي از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند،

برخي ديگر از گرفتاري ها به خاطر اين است که از خدا غافل نشويم،

برخي ديگر هم به خاطر اين است که خدا دوستمان دارد و مي خواهد به خاطر صبر بر مشکلات، پاداش بيشتري دريافت کنيم...

 

سه شنبه 9 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

مرد پرهیزکار...............

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي  سوزان  مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل  ،  نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود.

سه شنبه 9 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

متن عبرت آموز............زیبا و خواندنی...........

بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي چاپلين:
عاشق بشي
آنقدر بخندي که دلت درد بگيره
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري
براي مسافرت يه جاي خوشگل بري...

به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
به رختخواب بري و به صداي بارون گوش بدي
از حموم که دراومدي ببيني حولت گرم گرمه
آخرين امتحانت رو پاس کني
کسي که معمولا زياد نميبينيش ولي دلت ميخواد که ببينيش بهت تلفن کنه  ( )

توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نميکردي پول پيدا کني
بي دليل بخندي
بطور تصادفي بشنوي که يه نفر داره ازت تعريف ميکنه
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم ميتوني بخوابي
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو يادت ميندازه
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني
دوستاي جديد پيدا کني
وقتي “اونو” ميبيني طپش قلب پيدا کني
لحظات خوبي رو با دوستات سپري کني
کساني رو که دوسشون داري خوشحال ببيني
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني
يکي رو داشته باشي که بدوني دوست داره
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کاراي احمقانه اي کردن و بهشون بخندي….
اينا بهترين لحظه هاي زندگي هستنقدرشونو بدونيم.
“زندگي يک مشکل نيست که بايد حلش کردبلکه يه هديه ست که بايد ازش  برد.

سه شنبه 9 اسفند 1390,

  توسط Alone Zeinab  |
 

 



خدا حفظت کنه عشقم . . . از این بهتر نمیشه بود........... چه باهم خوب و یکرنگیم............. اگر هر لحظه میخوامت .............بذارش پای دلتنگیم................. تویی چشم وچراغ من ...............،تویی آروم جون من........... رفیق خنده و گریه..................،شریک آب و نو ن من................ خدا حفظت کنه عشقم،................خدا حفظت کنه جونم............ جدا از هم نمیشه بود.............،نه میتونی،نه میتونم................. تحمل میکنم درد رو به شرطی که تو هم باشی................... دلم میخواد که روزو شب فقط پیش خودم باشی................. ----------------------------------------------- ضمن عرض خیر مقدم وخوش آمد گویی لازم به ذکر است گفته شود که این وبلاگ- وبلاگی شخصی بوده و غیر از خاطره نویسی تا اطلاع ثانوی چیزی ارائه نخواهد شد. من زینب 19 ساله!


 

اس ام اس تبریک روز معلم
اس ام اس بوسه
اس ام اس مخصوص روز برفی
اس ام اس های مخصوص شب امتحان
اس ام اس دوستت دارم
اس ام اس بوسه
اس ام اس مخصوص تبریک تولد
اس ام اس های خنده دار
اس ام اس های برای خداحافظی
درد و دلای خودم
اشعار و مطالب زیبا
زن و مـ ـرد از دید عـ ـلم شـ ـیمی
زندگینامه بزرگان
اس ام اس مذهبی
طالع بینی مصری
مذهبی
جملات پندآموز
شعرهایی درباره دوست
دوستت دارم به 100 زبان زنده!
پیروزی در دنیا و آخرت با زیارت امام حسین (ع)
داستان کوتاه
معنای نام های کشورهای جهان؟

 

 یه اتفاق جالب!
 یه روز خاطره انگیز
 وقتی که .........
 دیشب خواب تو رو دیدم
 بعد از 26 روز
 بازم مگس.......
 سپیده عاشقتم که.......
 فقط سپیده.........نه هیچ کس دیگه!
 از این ور اونور
 چی شد یهو؟؟؟؟؟
 بلاهای سبک شمردن نماز
 و اما سال 91
 آخرین پست سال 90
 فرق زمین خوردن دخترا و پسرا
 کاربرد های مختلف " مردن " در فرهنگ ما
 داستان عاشقانه غمگین
 شرط عشق!
 معنای نام های کشورهای جهان
 داستان انیشتین و راننده اش
 نیا باران..........
 فلسفه شکستن دل انسان ها

 

فروردين 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهريور 1390
تير 1390
خرداد 1390
ارديبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

Alone Zeinab

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان فروزنده ماه و ناهید و مهر و آدرس solarvenus.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





ترفندستان
وبلاگ تخصصی مکانیک-کامپیوتر-الکترونیک
علی
تا شقایق هست باید زندگی کرد
عصر آهنگ
دانلود آهنگ
بیماری های جنسی
***
چت دوست یابی رایگان
فنی مهندسی
"دلنوشته هاي ماباهم"
ترنم باران
پسرونه...ضد دختر
انگلیسی
به نام خدایی که آفرید تو را تا خوشبخت کنی مرا
جامع ترین پایگاه اینترنتی فارسی زبانان
"جديدترين عكس بازيگران و خوانندگان"
خانه مد
سایت خبری روناش
فرشته وصال
پرسه های عاشقانه
سایت آرش
عشق یه طرفه ممنوع
دنیای شیرین انگلیسی
ماورا ، عشق ، داستان ، شعر
تا قیامت دوست دارم
عشق یعنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه بنویسم سخنی نیست مرا...؟
LOVE
سوز عشق
انتهای رویای الهه عزیز
فروش پستي كارتونهاي قديمي
عاشقی جرم قشنگیست بیا تا بشویم
به نام خداوند مهر آفرین
حمید خوش تیپ
NazTarin
الهی... گاهی... نگاهی
همه چی از همه جا
درس عاشقی
اتوکد کاران
سهل آموز
با مابشیدولذت ببرید
بهشت و جهنم
همه فن حریف
زی زی
میگ میگ
فقط خدا
√ املت √√√
MUSIC 4 YOU
«-(¯´v´¯)--عاشق دل شکسته «-(¯´v´¯)--« -
فقط دختر پسرای خوشگل بیان تو
اللهم عجل الولیک الفرج
عاشق تنها
خفن ترین
جای خوشگلا
بهترین گالری عکس هنرمندان
ایران سبز من . . . موسوی
آقا مصطفی 2
ارباب فقط حسین
سامان ---- فرهنگی
سامان ---- مذهبی
آقا مصطفی
مـ ـطـ ـالـ ـب فـ ـوق الاده جـ ـالب
دیکشنری آنلاین
.yinvisible واسه مسنجر
دانلود google earth
آقا سهیل
به امید غروب یاس و طلوع امید
خوشگل واسه مسنجر
یه وب مثل نویسنده اش
هی فلانی زندگی شاید همین باشد

 

 

RSS 2.0

ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 134
بازدید هفته : 338
بازدید ماه : 1155
بازدید کل : 18244
تعداد مطالب : 190
تعداد نظرات : 145
تعداد آنلاین : 5



Alternative content


آمار وبلاگ:

بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 134
بازدید هفته : 338
بازدید ماه : 1155
بازدید کل : 18244
تعداد مطالب : 190
تعداد نظرات : 145
تعداد آنلاین : 5
('http://LoxBlog.Com/fs/mouse/048.ani')}

<-PollName->

<-PollItems->

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران